جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

انتظار 1

توی کافی شاپ روبروی هم ، نشسته بودیم . دستم رو گرفته بود تو دستش . سرم پایین بود و با اون یکی دستم با قاشق بستنی بازی می‌کردم . می‌گفت : غصه نخور ! همه‌اش چهار ساله ، فقط منتظرم بمون ! می‌گفت و بغضش رو فرو می‌داد .
سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم . همینطور که بهش خیره بودم فکر کردم ...بعد در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود سعی کردم لبخند بزنم و گفتم : منتظرت می‌مونم ...
الان شش سال گذشته . من دو تا بچه دارم . آدم که نقد رو ول نمی کنه ، نسیه رو بچسبه !!!

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

دختری به نام رویا

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتونم با دختری مثل تو دوست بشم . دیوونتم . دیوونه‌ی دیوونه . مثل تو رو فقط تو فیلما دیده بودم . شبیه هنرپیشه‌های هالیوودی . اصلا باورم نمی‌شه ... من ! منی که هیچ دختری بهم محل نمی‌ذاشت با تو دوست شدم . می‌بینی مـَردم رو ؟ همه دارن بهمون نگاه می‌کنن ! لابد اونا هم باورشون نمی‌شه من با تو دوستم . حتما پسرا دارن از حسادت می‌میرن . رویا ! اون دو نفر به هم چی گفتن ؟! گفتن : " پسره رو ببین با خودش حرف می‌زنه " ؟
از آرشیو وبلاگ قبلی با اندکی تغییر

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

از دل برآید ...

حقیقت رو باید از آدم عصبانی شنید .

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

ازدواج موفق

خب قیافه‌اش زیاد برام مهم نبود . خودم می‌دونم زشته یا حداقل خوشگل نیست . ولی اخلاقش و رفتارش بیسته بیسته . به خاطر همین انتخابش کردم . فقط من نه ... همه دنبالش بودن . کلا روزی نبود که یکی پا پــِی‌اش نشه . همه فقط به خاطر اخلاق و رفتارش می‌خواستنش . همون وقتی که دیدمش از طرز نگاه کردنش یه جوری شدم . یعنی دلم ریخت . معلوم بود آدم مستقل و باتجربه‌‌ایه . توی همون چند ساعت اولی که با هم بودیم تصمیمم رو گرفتم . نگاه کردنش ، ادا و اطوارش ، صداش و رفتارش آدم رو دیوونه می‌کرد . مثل یه مرد رفتم جلو تقاضای ازدواج کردم . می‌ترسیدم قبول نکنه یا خونواده‌ام پــَسش بزنن ولی خب ... موفق شدم .همه طردم کردن ولی برام مهم نیست . این گوهری که به دست آوردم بیشتر می‌ارزه . اونم در عوض قول داد فقط مال من باشه .هیچ‌کس نمی‌تونه مثل اون بهم حال بده . هیچ‌کس نمی‌تونه باور کنه ازدواج با یه جن‍‌‍‌ ـــ‍ده‌ی سابق با یه دنیا تجربه در مورد مردا چقدر می‌تونه شیرین و لذت‌بخش باشه .

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

13 به در

از نحسی سیزده که به در شد
و دامن آنان را گرفت
که سبز گره نمی‌زدند .

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

ملی - مذهبی

برای شادی روح پادشاهان ساسانی ، جلسه‌ی ختم انعام می‌گرفت .

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

محمودیه

ای کسانی که به ما رأی داده‌اید ! پس بدانید تنها راه نجات عوض کردن تعریف مسائل است و در سخنان ما نشانه‌هایی است برای نابخردان !
سوره‌ی محمود آیات 84 تا 92

جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

زشت

- عاشقت شدم !
- چرا ؟
- چون جور دیگه‌ای نمی‌تونستم بــُکــُنمت !

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

اسفل سافلین

تنهایی مراتب مختلف داره ولی بدترین مرتبه‌اش موقع ســـ‍کـــ‍سه !

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

فقط به خاطر تو

ببین ... من به خاطر خودت می‌گم ... می‌دونم عزیزم می‌دونم ... تو خودت حق انتخاب داری ... نه ! اصلا فکر نکن من تو این قضیه سودی می‌برم ... نه ! فقط خودت ! به من فکر نکن ! روحیه‌ی خودت خوب می‌شه ... قشنگ‌تر می‌شی ... جذاب‌تر می‌شی ... دوست ندارم یعنی چی ؟ مگه دوست‌داشتنیه ؟ ... دو ساعته همش ... چقدر مشکی ؟ خسته نشدی از بس مشکی پوشیدی ؟ ...افسرده‌ای مگه ؟ خب برو اون قرمزه رو بخر ... ببین شــ‍ورت و ســ‍وتین قرمز شادی‌آوره ... نه بابا ! چه سودی واسه من داره آخه ؟ تو هر چی بپوشی من دوست دارم ... به خاطر خودت می‌گم ... الو ...

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

شانس

وقتی که نویسنده می‌نویسند ولی همه چیز به نام کارگردان تمام می‌شود .

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

لذت وبلاگ‌نویسی

ثبت می‌شود . وقتی چیزی ننویسی هم ثبت می‌شود . وقتی مدت‌ها بعد نگاه کنی می‌فهمی در فلان روز ذهنت خشکیده ، قلمت یائسه شده و جای یک روز در وبلاگت خالی است .

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

علوم حیوانی آسمانی

در همین زمینه پیشنهاد شد به جای پاره‌ای از دروس غربی ، درس سه واحدی "شتر سواری" تدریس شود .

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

خیانت تلخ

کشتمش ! به بدترین شکل ممکن کشتمش ! آتیشش زدم . لذت می‌برم وقتی یاد جیغا و ناله‌هاش میوفتم . وقتی یادم میوفته که چشمای سبزش سوخت و واسه همیشه بسته شد . لیاقتش همین بود . لیاقت تموم خائنا همینه . خودم دیدمش . رفته بودم بالا پشت بوم دختر همسایه رو دید بزنم . لامصب خیلی خوشگله . با دوربین توی اتاقشون رو نگاه می‌کنم . بعضی‌وقتا لخته ، بعضی‌وقتا می‌رقصه ، بعضی‌وقتا می‌شینه و کتاب می‌خونه ... رفته بودم اونو دید بزنم ولی دیدم داداش لندهور دختره توی اتاقه . و اون خائن عوضی هم خوابیده روی تخت . پاهای سفیدش رو باز کرده و پسره داره نوازشش می‌کنه . پسره اصلا بلد نبود نوازشش کنه . مثل من گردنش رو نمی‌مالید . با گوشش بازی نمی‌کرد ولی اون کثافت خودش رو لوس می‌کرد و نیش پسره تا بناگوش باز بود . مثل وقتایی که با اون چشمای خوشگل و سبزش بهم نگاه می‌کرد و خودش رو لوس می‌کرد . انگار نه انگار که طرفش من نبودم ؛ یکی دیگه بود . شب که برگشت خونه بغلش کردم . آروم برای آخرین بار نوازشش کردم . بعد بردمش تو حیاط دست و پاش رو بستم و روش نفت ریختم . آتیشش زدم . جیغ می‌زد . ناله می‌کرد . می‌دوید ... تا مـُرد ! جلوی چشمام مـُرد . از قدیم گفتن گربه کوره . هر جا بهش غذای بهتر بــِدن می‌ره همونجا . باید یه سگ بخرم . می‌گن خیلی حیوون باوفاییه . از گربه که خیری ندیدم . این‌همه بهش محبت کردم آخرش رفت ور دل اون پسره . باید سگ رو امتحان کنم . می‌گن اگه از توله‌گی بزرگش کنی تا دم مرگ باهاته ...

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

خوبی‌های کوچک

برگه‌ی آزمایش را جلویش پرتاب کردم و داد کشیدم : بیا ! این جوابیه که این‌همه سال قایمش کرده بودم . ببین ! خوب نگاه کن پست‌فطرت ! با دستان لرزان برگه را برداشت و جلوی چشمان اشک‌آلودش گرفت . به پایم افتاد . عذرخواهی می‌کرد و اشک‌هایش وحشیانه پایین می‌ریخت . گفتم : ببخشمت ؟ می‌خواستی سرم هوو بیاری ! ببخشمت ؟ او می‌گریست و من فریاد می‌زدم .بالاخره نرم شدم و بخشیدم . روز بعد وقتی به اداره رفت ؛ به دکتر زنگ زدم و گفتم : نقشمون گرفت ! دستت درد نکنه دکی جوووون !‌ فکر کرد مشکل از خودش بوده . حالا پاشو بیا اینجا تا خجالتت دربیام . قهقه‌ی وسوسه‌انگیزی زد و گفت : خوبه ! نیازی نیست کـــ‌انـ‌دوم بخرم ! چقدر خوبه که طرفت نازا باشه ...

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

معلم ستارالعیوب

فکر نکنید نمی‌فهمم تقلب می‌کنید ؛ خودمم یه زمانی دانش‌آموز بودم .

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

سرنوشت نسل‌ها

و آن گوسفندی که به جای اسماعیل قربانی شد ؛ سرنوشت گوسفندان را تغییر داد .

پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

رفیق بی‌کلک مادر ...

- عزیزم ! تو خونه‌ی مامان‌بزرگ بمون تا من با خاله‌هات برم آمپول بزنم !

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

ریشه

دیگر تحمل برایش سخت بود . مدام از خود می‌پرسید : مگر آدم چقدر توانایی دارد ؟ آنها به جز هم کسی را نداشتند . گاهی دست به دامن خدا می‌شد ولی از آن‌جا که حاجتی نمی‌گرفت ؛ حس می‌کرد سر خدا جای دیگری گرم است . حتی بعضی وقت‌ها هوس می‌کرد زنی مثل هوو توی زندگی‌اش باشد ! لااقل هم‌صحبتش می‌شد یا حتی می‌توانستند گیس هم را بکشند و سرشان گرم شود . شاید هم می‌شد پشت سر شوهرشان غیبت کنند . ولی نمی‌توانستند . شوهرش با هوو مخالف نبود اما کسی را پیدا نمی‌کردند . خودش هم نمی‌توانست طلاق بگیرد چون هیج جایی یا هیچ کسی را نداشت . حتی از فکر کارهای شوهرش هم چندشش می‌شد . سیب‌هایی را که می‌آورد نمی‌خورد . هر وقت اعتراض می‌کرد که از عیسی یاد بگیر؛ با این استدلال روبرو می‌شد : اون استثناست بقیه‌ی پیامبرها کلی زن خواهند داشت آن وقت من که یک زن بیشتر ندارم ؛ چرا من نروم سراغ میمون‌ها ؟

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

چلو سیاسی

او پس از آزمایش‌های بسیار گفت : مردم ما آزادند بین صدمات برنج دانه بلند هندی و چیز بلند زندانبانان ایرانی یکی را انتخاب کنند .

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

انکار

وی در ادامه افزود : من کلا حرف نزدم .

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

پیر نوبل

متکی‌: چرا جایزه‌ی نوبل صلح رو دادین به اوباما که دو سال هم نیست رئیس جمهور شده ؟ می‌دادینش به ا.ن‌ی ما که چهار پنج ساله تو خط این کاراست !

شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

مفسد فی الزیرزمین

داشتم فکر می‌کردم حکم اونایی که برای " در کار هم شدن " به زیرزمین مراجعه می‌کنن ؛ چیه ؟!

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

حکومت

دیکتاتوری نظامی ایران !‌

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

هر چی می‌خواد دل تنگت نگو

آقایان !
دختری که محلتان نمی‌گذارد به هیچ وجه نمی‌تواند دهن یا جای دیگرتان را بــ‍گـــاید . پس بهتر است صادقانه اعتراف کنید : ناکس ! نمی‌توانم ب‍گــ‍ایمش !

چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

نمک زندگی

دستش را دور گردنم انداخت و ادامه داد : عزیزم ! خیلی دل تنگت بودم . سه ماه نبودی . می‌دونی که برام خیلی سخت بود . گفتم : آره ! درکت می‌کنم . برای منم سخت بود . ولی می‌دونی که سفرهام کاریه و اجتناب‌ناپذیر . تو هم بهتره از این به بعد بیشتر دقت کنی . من همیشه احتیاط می‌کنم . تا حالا فقط یه بار این مشکل واسم پیش اومده ولی تو بار پنجمته . بیشتر مرا به خود فشار داد و با لحن لوسی گفت : می‌دونی که اون لحظه آدم تو حال خودش نیست . نمی‌دونم چطور اتفاق افتاد . منو ببخش . بوسیدمش و آرام دلداری‌اش دادم : مهم نیست ! یه چک می‌نویسم که فردا کارو تموم کنی . فقط یه جای مطمئن انتخاب کن . او هم مرا بوسید و گفت : تو بهترین شوهر دنیایی ! امیدوارم یه روز از خودت حامله بشم .

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

تفریحات سالم

- امشب بیاید خونمون دور هم کیهان بخونیم و بخندیم !

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

کــَبک

جهان بر پایه‌ی اقتصاد می‌چرخه اونوقت یه سری دنبال اینن که بفهمن وقتی " آقاشون " به یکی گفته " خوارج " منظورش کدوم یکی از معانی عمیق و مهم خوارج بوده !

یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹

رفیق من سنگ صبور غم‌هام ...

هر وقت دلت گرفت ؛ هر وقت تنها بودی ؛ هر وقت کسی رو نداشتی که باهاش حرف بزنی ؛ هر وقت به دو تا گوش احتیاج داشتی ... گوشی تلفن رو وردار و به موبایل خودت زنگ بزن و با خودت حرف بزن و این رو بدون که همیشه ، یه برادر مهربون و صبور سپاهی هست که با حوصله به حرفات گوش بده .

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

تبارشناسی

دلم می‌خواد بدونم اولین کسی که گه خورد کی بود ؟