۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

زندگی قشنگ

خدا داشت با گاری دستی‌اش تو کوچه سیب‌زمینی پشندی می‌فروخت . هی داد می‌زد : سیب‌زمینی ، درشت و تازه ! اعصابم خرد شد پا شدم پنجره رو بستم . رفتم نشستم سر درس و مشقم و مهندس شدم و یه عمر با خوبی و خوشی زندگی کردم .

۱۰ نظر:

  1. زرشک !حالا واقعا فکر کردی خیلی خوشحوشانت شده ؟!

    اتفاقا من فورا چادر زنبیل کردم رفتم همه سیب زمینی هاشو خریدم و پختم و خوردم الان واسه خودم خدا شدم !!
    خخخ

    پاسخحذف
  2. اگه خدایی پس چرا اسم نداری ؟

    پاسخحذف
  3. یه کاری می کنی ا.ن فردا بلند شه بره تو خیابون سیب زمینی بفروشه..

    پاسخحذف
  4. اِ چه جالب طرف ما با نیسان میاد

    پاسخحذف
  5. محله ي ما فقط باقالي ميفروشن

    پاسخحذف
  6. [QUOTE]اگه خدایی پس چرا اسم نداری ؟[/QUOTE]

    بازم زرشک!!
    اسم نذاشتم واسه خودم چون بنده هام سر اسم من با هم دعواشون نشه !
    مابیشتر
    خخخ

    پاسخحذف
  7. مسیح بر کوه زیتون۲۵ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۳۹

    آیا این پست به ا.ن و دار و دسته اش ربطی دارد؟

    پاسخحذف
  8. حتما پارتی داشتی که مدرکت به دردت خورد!!!

    پاسخحذف
  9. [QUOTE]اگه خدایی پس چرا اسم نداری ؟[/QUOTE]
    اسم و فاميل خدا: خدا وكيلي!! :)

    پاسخحذف

بوگو، خجالت نکش ...